تبليغاتX
آبی آسـمانم، اینجا آسمان است
دور مانده ام از خودم، از آسمانم ...می پذیری ام خدا؟
دلم میخواد تنها باشم......

فکر کنم حالم زیاد خوب نیست.......

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:0 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران

وبلاگ خوبم

در کمال معصومیت و مظلومیت

تولدت مبارک

خیلی دوست دارم؛

چون خیلی چیزا ازت یاد گرفتم...

و به کمک تو به خیلی چیزا رسیدم...

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بســــم الله

الرحمـــــــــــــــن

الرحیــــــــــــــــــــــم

 

"تلنگر"

" قرآن کریم ، سوره الواقعة آیه ۷۷ تا آخر سپس الحدید از اول تا آیه ۳ "

...

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:37 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |

خسته + بغض.

:|

+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:3 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران

امروز هیچکی حال مادرمو نپرسید؛

توقع زیادی بود؟

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:35 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

تو که دلواپسم میشی،

همه دلواپسیم میره ...

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:33 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران

مادر من جوونه

مریضم نیست

هیچیش نیست!

فقط تنهاست

خیلی!

+نباشی؛ نیستم، نیستم، نیستم!

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:28 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |

دلم میخواد

برای یه مدت

از زندگی پرت شم بیرون

و زمان بایسته

یا حتی برگرده

و بعد

بعد از یه استراحت طولانی

دوباره بیام به زندگی

ولی همه چیز اونطوری که دلم میخواد باشه ...

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:27 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |

فایده ی این عکس ها چیست

اگر صدای در شنیده نشود

اگر تو کفش هایت را درنیاوری

اگر مادرم کنار سماور ننشیند

و اگر من نگویم اسمش فروغ است

فایده ی این عکس ها چیست

اگر پنجره و پرنده همقافیه نشوند

اگر سکوت، ساعت را نشکند

و اگر تو نگویی دیرم شد

و اگر من نگویم

این بار به جای روسری

برایت گوشواره می خرم...

+محمدرضا عبدالملکیان

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 2:53 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

چه دعایی کنمت بهتر از این
که کنار پسر فاطمه هنگام اذان
سحر جمعه ای از این ایام
پشت دیوار بقیع
قامتت قد بکشد
به دو رکعت صلاتی که
نثار حرم و گنبد برپا شده ی حضرت زهرا بکنی...
 
+عالی
+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:9 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
 
+عالی!
+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:4 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |

میم مثل مادر

...

+ :((

+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:6 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران

 

من روی مست ترین حرف عشق "عین"

خطی به شکل قاف کشیدم بدون "شین"

عق می زنم ز هر چه که احساس بودو نیست

برگرد حال و روز مرا هم کمی ببین

...

ر.خ

+ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 5:8 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

 

من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست...
هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست...

"یک لنگه کفش" مانده به جا از من و تویی
در جستجوی "سیندرلایی" که مدتی ست...

با هر صدای قلب، تو تکرار می شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی ست...

هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را
آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست...

دیگر کلافه می شوم و دست می کشم
از این ردیف و قافیه هایی که مدتی ست...

کاغذ مچاله می شود و داد می زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی ست...

+ تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 9:51 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

 

دلم را می‌دهم با خود ببر جایی که جایی نیست

بگو تا او نخواهد هیچ دردی را دوایی نیست

بگو مشتاق دیدارم، من از یک  " لن ترانی" هم،

دلم خوش می‌شود وقتی که در قلبم صدایی نیست

بگو بر من تجلّی کرده‌ای در طور عشق، اما

به غیر از این مداد ساده در دستم عصایی نیست

بخوان! پیغمبری آغاز کن شاعر به نام او!

بخوان! تا " استجب" گفته‌ست، بی‌پاسخ دعایی نیست

...

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:22 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

 
مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را؟!

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

فاضل نظری

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 10:59 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

خدایا

من چیزی نمی بینم؛

آینده پنهان است...

ولی آسوده ام!

چون تو را می بینم؛

و تو همه چیز را!

+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:54 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

ای دوست!

آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است

آن لحظه که دیده ات ز اشک خیس است

یاد آر که محتاج دعایت هستم...

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 6:20 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

روزي كه شود اذا السماء فطرت

وانگه كه شود اذا النجوم كدرت

من دامن تو بگيرم اندر سئلت

گويم صنما بأي ذنب قتلت؟

عشق تو مرا الست منكم بوعيد

هجر تو مرا ان عذابي لشديد

بر كنج لبت نوشته يحيي و يميت

من مات من العشق فقد مات شهيد

+عالی!

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:37 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

 

گرچه رامم نشدي هيچ دمي بهتر ازين

ليك خواهم كه شوي باز كمي بهتر ازين

با رقيب آمده اي بر سر بيمار غمت

رنجه فرما به عيادت قدمي بهتر ازين

باغبان را نسزد گريه به پاي گلچين

گر كرم مي كني اي گل ، ستمي بهتر ازين

اهتزازي بكن اي شعلة فانوس نشين

كه به پروانه نزيبد كرمي بهتر ازين

رقم حُسن تو زيبا زده نقاش ازل

 اين هنرمند كجا زد زقمي بهتر ازين

قبلۀ طاعت ما جز خم ابروي تو نيست

راستي را به جهان نيست خمي بهتر ازين

سرفرازم كه كشم پرچم عشق تو بدوش

كس نيفراشت به عالم علمي بهتر ازين

تا غم عشق، ترا هست، عزيزش مي دار

گر ببايد خوري غم ، چه غمي بهتر ازين

 +رسول مقصودی

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 9:37 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

سرمه می کشی در چشم

باز می کنی گیسو

شرم می کند آهو ...


+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 3:17 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

...

:|

+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

 

من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟

من گمانم این بود

که یکی بیگانه

- با دلی هرزه و داسی در دست -

در پی کندن ریشه از خاک

سر ز دیوار درون آورده

مخفی و دزدانه...

تو مپندار به دنبال یکی دویدم ز پیت

و فکندم بر تو نگهی خصمانه!

من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست

غیر ایین سیب و درختان در باغ

به دلم بود هراسی که سترون ماند

شاخ نوپای درخت خانه...

و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب

دختر پاکدلم، مستانه!

من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»

هان مبادا که برند از باغت

ثمر عمر گرانمایه تو،

گل کاشانه تو،

آن یکی دختر دردانه تو،

ناکسان، رندانه!

و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست

بعد افتادن آن سیب به خاک...

بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در قلب من آرام آرام

خون دل می جوشد

که کسی در پس ایام ندید

باغبانی که شکست بیصدا، مردانه.... 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 9:58 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت

خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

...

+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 9:43 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد
 
كي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟

سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
 
با همين سنگ زدن ماه بهم مي ريزد

عشق بر هم چيدن چندين سنگ است
 
گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد

هر چه را عقل به يك عمر بدست آوردست
 
دل به يك لحظه كوتاه بهم مي ريزد

آه، يك روز همين آه تو را مي گيرد
 
گاه يك كوه به يك كاه بهم مي ريزد
 
+فاضل نظری
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 1:46 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

خدا.......................................
+ تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 0:11 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |

همینه دیگه.
+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:46 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران |

+خسته ام.

خیلی ...

+ تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:51 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران

+خوشم میاد نه کسی میاد، نه کسی میره!
+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 7:4 بعد از ظهر نويسنده نیایش باران

تو حرف اول حسی، تو حرف آخر عشقی ...

+خیلی خوشم اومد!

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 1:35 قبل از ظهر نويسنده نیایش باران |