|
دور مانده ام از خودم، از آسمانم ...می پذیری ام خدا؟
|
فکر کنم حالم زیاد خوب نیست.......
در کمال معصومیت و مظلومیت
تولدت مبارک
خیلی دوست دارم؛
چون خیلی چیزا ازت یاد گرفتم...
و به کمک تو به خیلی چیزا رسیدم...
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بســــم الله
الرحمـــــــــــــــن
الرحیــــــــــــــــــــــم

"تلنگر"
" قرآن کریم ، سوره الواقعة آیه ۷۷ تا آخر سپس الحدید از اول تا آیه ۳ "
...
:|
توقع زیادی بود؟
همه دلواپسیم میره ...
مریضم نیست
هیچیش نیست!
فقط تنهاست
خیلی!
+نباشی؛ نیستم، نیستم، نیستم!
برای یه مدت
از زندگی پرت شم بیرون
و زمان بایسته
یا حتی برگرده
و بعد
بعد از یه استراحت طولانی
دوباره بیام به زندگی
ولی همه چیز اونطوری که دلم میخواد باشه ...
فایده ی این عکس ها چیست
اگر صدای در شنیده نشود
اگر تو کفش هایت را درنیاوری
اگر مادرم کنار سماور ننشیند
و اگر من نگویم اسمش فروغ است
فایده ی این عکس ها چیست
اگر پنجره و پرنده همقافیه نشوند
اگر سکوت، ساعت را نشکند
و اگر تو نگویی دیرم شد
و اگر من نگویم
این بار به جای روسری
برایت گوشواره می خرم...
+محمدرضا عبدالملکیان
...
+ :((
من روی مست ترین حرف عشق "عین"
خطی به شکل قاف کشیدم بدون "شین"
عق می زنم ز هر چه که احساس بودو نیست
برگرد حال و روز مرا هم کمی ببین
...
ر.خ
من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست...
هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست...
"یک لنگه کفش" مانده به جا از من و تویی
در جستجوی "سیندرلایی" که مدتی ست...
با هر صدای قلب، تو تکرار می شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی ست...
هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را
آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست...
دیگر کلافه می شوم و دست می کشم
از این ردیف و قافیه هایی که مدتی ست...
کاغذ مچاله می شود و داد می زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی ست...
دلم را میدهم با خود ببر جایی که جایی نیست
بگو تا او نخواهد هیچ دردی را دوایی نیست
بگو مشتاق دیدارم، من از یک " لن ترانی" هم،
دلم خوش میشود وقتی که در قلبم صدایی نیست
بگو بر من تجلّی کردهای در طور عشق، اما
به غیر از این مداد ساده در دستم عصایی نیست
بخوان! پیغمبری آغاز کن شاعر به نام او!
بخوان! تا " استجب" گفتهست، بیپاسخ دعایی نیست
...
کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را؟!
نمیدانم چه افسونی گریبانگیر مجنون است
که وحشی میکند چشمانشآهوهای صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
فاضل نظری
من چیزی نمی بینم؛
آینده پنهان است...
ولی آسوده ام!
چون تو را می بینم؛
و تو همه چیز را!
آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است
آن لحظه که دیده ات ز اشک خیس است
یاد آر که محتاج دعایت هستم...
وانگه كه شود اذا النجوم كدرت
من دامن تو بگيرم اندر سئلت
گويم صنما بأي ذنب قتلت؟
عشق تو مرا الست منكم بوعيد
هجر تو مرا ان عذابي لشديد
بر كنج لبت نوشته يحيي و يميت
من مات من العشق فقد مات شهيد
+عالی!
گرچه رامم نشدي هيچ دمي بهتر ازين
ليك خواهم كه شوي باز كمي بهتر ازين
با رقيب آمده اي بر سر بيمار غمت
رنجه فرما به عيادت قدمي بهتر ازين
باغبان را نسزد گريه به پاي گلچين
گر كرم مي كني اي گل ، ستمي بهتر ازين
اهتزازي بكن اي شعلة فانوس نشين
كه به پروانه نزيبد كرمي بهتر ازين
رقم حُسن تو زيبا زده نقاش ازل
اين هنرمند كجا زد زقمي بهتر ازين
قبلۀ طاعت ما جز خم ابروي تو نيست
راستي را به جهان نيست خمي بهتر ازين
سرفرازم كه كشم پرچم عشق تو بدوش
كس نيفراشت به عالم علمي بهتر ازين
تا غم عشق، ترا هست، عزيزش مي دار
گر ببايد خوري غم ، چه غمي بهتر ازين
+رسول مقصودی
باز می کنی گیسو
شرم می کند آهو ...
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
...
:|
من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟
من گمانم این بودکه یکی بیگانه
- با دلی هرزه و داسی در دست -در پی کندن ریشه از خاک
سر ز دیوار درون آوردهمخفی و دزدانه...
تو مپندار به دنبال یکی دویدم ز پیتو فکندم بر تو نگهی خصمانه!
من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست
غیر ایین سیب و درختان در باغ
به دلم بود هراسی که سترون ماندشاخ نوپای درخت خانه...
و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لبدختر پاکدلم، مستانه!
من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»هان مبادا که برند از باغت
ثمر عمر گرانمایه تو،گل کاشانه تو،
آن یکی دختر دردانه تو،ناکسان، رندانه!
و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکستبعد افتادن آن سیب به خاک...
بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در قلب من آرام آرامخون دل می جوشد
که کسی در پس ایام ندیدباغبانی که شکست بیصدا، مردانه....
خوبترین حادثه میدانیام؟
...
خیلی ...
+خیلی خوشم اومد!